کوما
دریا≈≈≈≈“”≈≈≈≈≈≈≈≈≈“”≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈“”≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈“”≈≈≈≈≈≈≈≈“”≈≈≈≈نورد
طرح اولیه در بالا و طراحی تکمیل شده در پایین
منبع:اینترنت و زندگی ام را با خیال می سازم خیالی به رنگ آبی که جریان دارد در رگ های آن خون خونی به سرخی دانه های انار رسیدم به شهرم راه خانه را گم کرده ام چاره ای ندارم جز رفتن در این نقاشی رقصی دیوانه وار با شخصیت هایی که صورت ها و اندام هایشان تغییر شکل یافته˛ نشان داده شده است.در یک سمت نقاشی دختر جوانی در لباس سفید در انتظار دعوت برای رقصی شهوانی می باشد در حالی که دستش به سمت گلی دراز شده است˛ گلی که نماد امید و زندگی است و در سمت دیگر زنی در لباس سیاه که به خاطر پایان شرکت کردنش در رقص در حال گریه کردن می باشد.نبود سایه در نقاشی حالتی از معلق بودن آدم ها را در نقاشی بیان میکند که به جنبه احساسی اثر می افزاید.هر کدام از رنگ ها در این اثر بیانگر نمادی هستند˛ رنگ قرمز لباس دختری در مرکز نقاشی بیانگر احساسات شدید و هوای نفسانی و همچنین خون می باشد و لباس سفید دختری در سمت چپ بیانگر بی گناهی و معصومیت و رنگ مشکی لباس زنی در سمت راست بیانگر درد و غمناکی زندگی می باشد. "رقص زندگی" اثر نقاش نروژی "ادوارد مانچ" می باشد که در این اثر مانند بیشتر نقاشی هایش او زندگی را به صورتی که توسط درد و رنج احاطه شده است به تصویر می کشد. ترجمه و نگارش:رضا فریدونی تنها داخل پل فرماندهی کشتی˛به خودم فکر می کردم و به.... نزدیکای ساعت سه شب بود˛دریا آرام˛فقط صدای وزش باد. کشتی تو تاریکی مطلق حرکت می کرد.صدای واکی تاکی بلند شد˛ رض...ر... خان حالش تو مخزن خراب شده˛نتونستم بیارمش بالا چراغ های عرشه رو روشن کن دلم از جا کنده شد˛قرار بود کار را دو ساعت پیش تمام کنند˛صدای افسر عرشه کشتی بود که کمک می خواست. چراغ ها را روشن کردم˛آژیر را زدم و به همه گفتم که به سمت مخزن شماره چهار بروند. خودم پل فرماندهی را ول کردم و رفتم پایین˛به افسر بعدی گفتم که بره بالا. به ورودی مخزن رسیدم˛مهدی افسر عرشه دست هایش را دور سرش گرفته بود و از شدت ترس کنترلی بر خودش نداشت و نفس نفس می زد˛ میثم روغن کار کشتی با ملوان یک بدون کپسول اکسیژن برای بالا آوردن خان پایین رفته بودن. از صبح دیروز برای تعمیر یکی از شیرهای داخل مخزن˛ داخل آنرا خالی کرده و پس از شستن هوا داده بودند. نیمه های شب از مخزن های مجاور˛ از یکی از شیرها˛ مخلوطی از آب و نفت داخل مخزن ریخته می شود˛ولی بدون توجه به آن کار را ادامه می دهند تا کار تمام نشده بالا نیایند. میثم به مهدی اعتراض می کند که هوای داخل مخزن سمی شده و بالا می آید˛خان که هندی بوده˛شاید از روی ترس به کار ادامه می دهد˛مهدی که فکر می کند کار دارد تمام می شود به ملوان های بالای مخزن می گوید که کپسول های اکسیژن و دستگاه های اندازه گیری مقدار گازهای سمی را به داخل ببرنند˛فشار گاز که از مخلوط آب و نفتی که به نیم متر می رسید بیشتر می شده˛دیگر مهدی هم توان ماندن در محیط را نداشته ولی خان دچار نفس تنگی می شود و به خاطر گازهای سمی مرتب بالا می آورد˛مهدی تلاشش را می کند که او را هم با خود بالا بیاورد ولی دو پله بیشتر نمی تواند و خان را به حالتی نیمه بیهوش در حالی که سرش را طوری که از مخلوط نفت و آب بیرون باشد˛رها می کند و برای آوردن کمک بالا می آید. نرسیده به بیرون مخزن میثم و ملوان یک را که از روی صدای واکی تاکی متوجه شده بودند داخل مخزن اتفاقی افتاده را می بیند که برای بالا آوردن خان پایین می روند. هنوز هیچ کدام از آنها بالا نیامده بودند˛ارتفاع مخزن بیست و هفت متر بود و نزدیک به صد پله داشت و در حالت عادی هم بالا آمدن از پله های آن توان آدم را می گرفت˛سریعا گفته بودیم تا کپسول های اکسیژن را از داخل دوباره بالای مخزن بیاورند. در همان لحظه ملوان یک از ورودی مخزن خود را به بیرون پرت کرد˛به سختی نفس می کشید˛گفت که از شدت فشار گاز توان ماندن در پایین را نداشته و میثم به او گفته که بالا برود و خودش خان را بالا می آورد ولی در حالی که بالا می آمده از پایین صدای میثم را شنیده که گفته خدا و بعد دو بار گفته دخترم و دیگر صدایی از او نشنیده. ورودی مخزن یک متر مربع بود و خود مخزن حجم بزرگی از تاریکی به طول پنجاه و عرض بیست متر˛درصد گاز های سمی را اندازه گرفتیم˛بیشتر از آنی بود که انسان بتواند بیشتر از یک دقیقه زنده بماند˛همه داشتند گریه می کردند˛فقط دو کپسول اکسیژن پر و آماده داشتیم˛مهدی که از درماندگی کنترلی بر خودش نداشت˛ فقط یک ملوان دوم حاضر شد که با کپسول اکسیژن پایین برود˛من و او کپسول ها را پوشیدیم وداخل مخزن شدیم˛تلاطم دریا بیشتر شده بود˛پله ها لغزنده و باریک بودند˛نور چراغ قوه به کف مخزن نمی رسید˛از زیر ماسک˛بر اثر فشار داخل مخزن˛کاز داخل ماسک می آمد˛فشار اکسیژن را بیشتر کردیم تا بتوانیم راحت تر نفس بکشیم˛با عجله بیشتری پایین می رفتیم˛هر کپسول برای بیست دقیقه اکسیژن داشت˛طبقه اول و دوم پله ها را پایین رفتیم˛دو طبقه دیگر مانده بود˛طبقه سوم را هم پایین رفتیم˛تنها دریچه ای از نور که از ورودی مخزن به داخل می تابید از پایین دیده می شد و دیگر تاریکی . نور چراغ قوه را از طبقه سوم روی کف تانک انداختم˛ هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود˛هر دوشان با صورت شناور بر روی مخلوط آب و نفت بودند وبا هر تکان کشتی مثل موجی به بدنه فلزی مخزن برخورد می کردند˛آژیر تمام شدن کپسول اکسیژن ملوان دوم بلند شده بود˛فقط پنج دقیقه وقت داشت که خود را به بالا برساند˛به او گفتم که بالا برود و خودم چند پله ای پایین تر رفتم تا مطمئن شوم˛ماتم زده بود و قدرت گریه کردن نداشتم˛کسی که همین دیروز با هم بودیم حالا پیش روی من بود و من هیچ کمکی نمی توانستم به او بکنم˛فقط صدای بالا رفتن ملوان دوم شنیده می شد و دیگر هیچ صدایی در مخزن شنیده نمی شد˛کپسول اکسیژن من هم داشت تمام می شد˛به سختی نفس می کشیدم˛فشار گاز تحمل پذیر نبود˛تمام بدنم از عرق خیس شده بود˛بی اختیار سرعتم برای بالا آمدن از پله ها کم شده بود˛خود را با هر زحمتی به طبقه دوم پله ها رساندم ˛ملوان دوم را می دیدم که از دریچه مخزن بیرون رفت˛پله های طبقه اول بیشتر نمانده بود که پایم لیزخورد و به پشت پنج پله ای را افتادم و ساق پای چپم خراشیده شد تا با دستم میله آهنی را گرفتم تا به پایین پرت نشوم˛کپسول اکسیزن شدت ضربه را گرفته بود ولی دیگر خالی شده بود˛پرت می شدم دیگر راهی برای بالا آمدن نبود و از عذاب هفته دوم هم راحت می شدم˛ولی دستم را به میله آهنی گرفتم˛نفسی برایم نمانده بود˛کپسول اکسیژن سنگینی می کرد˛ماسک را در آوردم و کپسول را رها کردم˛توان داد زدن نداشتم˛از تنگی نفس چشمم جایی را نمی دید و سیاهی می رفت˛گرمای خون را روی ساق پایم حس می کردم˛پیش خودم فکر می کردم فقط چند پله و توانم را جمع کرده بودم که بالا بروم ولی بی اختیار سم گاز هیچ توانی برایم باقی نگذاشته بود˛انگار در سیاهی فرشته ی مرگ را دیدم که به سراقم می آمد و روبرویم ایستاد˛چند ثانیه ای بیشتر نگذشت که دیدم روی عرشه کشتی هستم و همه دورم جمع شده اند˛شاید فرشته ی مرگ به جای اینکه جانم را بگیرد˛دستم را گرفته بود و مرا بالا آورده بود. ساعت 4 صبح دو روش دیگر برای بالا آوردن آنها ولی ناموفق ساعت 5 صبح بایستی تصمیم می گرفتیم که امیدی برای زنده بودن آنها هست یا نه˛کسی باورش نمی شد که آنها مرده اند من و ملوان دوم گفتیم که آنها مرده اند و کاری نمی شود کرد ساعت 6 صبح دریچه تانک بسته شد ساعت 6 تا 8تخیله تانک با پمپ ساعت 8 تا12 ظهر تخلیه گازهای سمی با گاز خنثی ساعت 12 تا 3 ظهر هوا دهی داخل مخزن ساعت 5 بعد از ظهر از داخل مخزن آن ها را بیرون آوردیم ولی ... . یک نوشته است و نه یک شعر به نگاه اول و به لبخند آخر در رود گنگ بر روی پله ی هفتم غسل کردم ولی گنگ زیبایی را از من گرفت و دختری در رودخانه غرق می شد و من به تماشا نشسته بودم کمک می خواست و من از آب گل آلود گنگ می ترسیدم شاید او خود من بودم که در ساحل امن غرق می شدم و نمی دانستم و او زیبایی را درک کرده بود و با غرق شدنش فقط از چشم من پنهان می شد و به زیبایی می رسید آرزو داشتم من هم غرق می شدم ولی در ساحل شهر وارناسی پاهایم در لجن فرو رفته بود و غرق شدنی را تماشا می کردم شاید خدا من را دوست نداشت ولی ... من خودم˛خودم را دوست نداشتم آب گنگ زلال نیست ولی مهم زلال بودن خودم بود و نه رود گنگ زیبایی مال من نبود و من آنرا باختم و پیش آن همه هندو رو سیاه شدم هندوها مهم نبودند مهم زیبایی بود که من باختمش آرزو می کردم خاکستر درون کوزه ای باشم که دختری با خواندن دعایی آنرا به درون رود می ریخت شاید زمانی همدیگر را دوست داشتند ولی حالا خاطره ها خاکستر شده از دیده محو شد و به عالمی زیبا پا گذاشت و دیگر کسی نیست تا از روی مهر چوبی برای خاکستر کردن جسدم به پایم بریزد ومن هم مانند جسدهای نیمه سوخته ی شناور بر رود گنگ که خاکستر نشده به آب سپرده شده بودند نیمه سوخته رها می شدم و ای کاش خاکستر می شدم در گنگ تا ماه آذر را و روزهای آنرا و تلخی هایش را نمی دیدم هفته امید هفته خالی هفته درد هفته عشق هفته خاکستری مداد:2B.HB.2H طراحی از روی نقاشی ماه تابان در آب زلال چشم ها پی چشمک ها ماهی سرخ قشنگی در آب تک و تنها چشمک ها از غم تنهایی ماهی گویند من تنها،او تنها غرق می شوم در این آب همدم من ماهی سرخ مادر کنار تشک پسرش نشست،به گرد وخاکی که از لای پنجره می آمد و روی پیشانی او می نشست نگاه کرد،به چین هایی که روی پیشانی اش بودو به چهره اش حالتی مردانه می داد،به بلندی مژه ها و پهنی ابروهاش ،به صورت آفتاب سوخته اش ،به بازوی قدرتمندش که زیر سرش گذاشته بود،اما با دیدن حرکت چشم هایش زیر پلک های نیمه بازش و دانه های درشت عرق روی صورتش نگران شد و صداش کرد: "مهران،مهران بیدار شو،چرا اینقده عرق کردی؟" یکدفعه مهران از خواب پرید و با چشم های خیره به مادرش نگاه کرد و گفت:"چی شده مامان؟" مادرش با حالتی متعجب گفت : طراحی با مداد 2B &HB &2H ابعاد:کاغذ A3

با شهر خود بیگانه ام
چشم هایم خسته از حیرت گم شدگی در شهر آشنای دیروز
توان دیدن ندارند دیگر
در حجم نابینای شهر
احساسی از گذشته را می خواهد نگاهم
ولی در نابینایی شهر احساسی نیست جز
حس ندیدن
می روم از این شهر
خانه ام را جایی دیگر خواهم ساخت
ادامه مطلب


